

سلام عزيز مامان ببخشيد كه خيلي وقته نتونستم بيام و برات مطلب بزارم عزيزم همش مريض بوديم هم من هم شما ، من كه هفته اول فروردين توي بيمارستان به خاطر عفونت ريه بستري شدم ، مي دونم كه اذيت شدي ولي به روت نيوردي مثل مردا اونم از نوع بزرگش ، خيلي مَردي گلم هيچ چي رو به روت نمياري فداي صبوريت بشم ، اين دوتا عكس پايين براي جمعه 11 فروردينه يعني يازدهم عيد ، تو با بابايي و آدا اومدي ملاقاتي من ولي رفتني يه كم بهونه گرفتي كه بابا و آدا تو رو بردن پونك بٍپَر بِپَر و يه پاركي نزديكي همونجا ولي هوا خيلي سرد بود ، دست بابايي درد نكنه كه كلي بهت حال داد شبش هم كه رفتي پيش دَدَ خسته خسته بودي و زود خوابيدي .
سه شنبه 22 فروردين براي جبران روزهاي مريضي و حال گيري اول عيد رفتيم يزد خيلي خوش گذشت تو كه خيلي خوشت اومده بود همش مي خنديدي و بازي مي كردي اين چندتا عكس رو ميزارم كه بعدا نگاه كني و لذت ببري :
اينجا ابيانه هست كه نيم ساعت بعدش به قدري هوا سرد شد كه استخونامون يخ مي زد

اينجا يكي از جاهاي ديدني يزده باغ نمي دونم كدوم شاه اسمش يادم نمي ياد ، ولي خيلي خيلي ديدني بود يه روز از صبح تا شب اونجا بوديم خيلي خوش گذشت .





روز برگشتمونه آخرين ناهار يزد رستوران مشيرالدوله بعد از نهار دست اين آقا رو گرفتي و مي گي تو ني ني هستي ؟ 
عاشق اين طوطي شده بودي ولي ازش مي ترسيد 


آتشكده كه تو مي گفتي آتيش بازي





شمال ، يك هفته بعد از يزد











































































































































